از دل و دیده گرامی تر هم آیا هست؟ |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
پس از ۲۴ سال.....
روحم از سایه ولطفی نوازش میابد . خبر کنسرت هایشان را در برلین داشتم ولی برگزاری کنسرت پس از ۲۴ سال در ایران ،مرهمی بود بر این دل زخمی.....
************************
پيش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم
كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم
ره مگردان و نگه دار همين پرده ي راست
تا من از راز سپهرت گرهي باز كنم
صبر كن اي دل غم ديده كه چون پير حزين
عاقبت مژده ي نصرت رسد از پيرهنم
چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي
من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم
همه مرغان هم آواز پراكنده شدند
آه ازين باد بلاخيز كه زد در چمنم
شعر من با مدد ساز تو آوازي داشت
كي بود باز كه شوري به جهان درفكنم
سایه

| لینک |
خون به دلش نه!!
**زمان:۲۳ سال پیش،
********************
-پویان(۵ ساله): دایی بخون
- نازلی(۳ساله): نه، پدری نه، خون به دلش نه!
ودراین میان دایی شروع به خواندن میکند ، هنوز کاست را که میشنوی آن طنین حزین در خلسه ای فرو می بردت. دایی به پایان خواندن نزدیک میشود . که آنگاه نوایی به گوش می رسد ،گویی آهیست از نوزادی که در آنجا آرمیده . انگاری زخمی بر دل بینوایش است ، دوری پدر شاید ولی کسی از راز دلش خبر ندارد....
**زمان: عصر نو،
*********************
وامروز همان نوزاد شیر خواره را بینی که هنوز با همان بت چین شجریان بی تاب میشود . گویی در وجودش ریشه دوانده است . اینک خود میتواند بنوازد ولی در فراق دایی مهربانش. شاید روزی بالاخره یکدیگر را ببینند، کس چه داند؟
ونیز شاید هیچکس نفهمید این بالاخره چقدر بالاخره بود.....
پ.ن :
۱-برای شنیدن آهنگ روی شماره ی ۱۲(بت چین) کلیک کنید.(قسمت بیداد)
۲- برای مشاهده ی نت اینجا را کلیک کتید.
۳- برای خواندن متن قسمت زیر را مشاهده فرمایید:
آهنگساز : علی اکبر شیدا
شاعر : علی اکبر شیدا
دستگاه : همایون (اصفهان)
ای مه من ، ای بت چين ، ای صنم
لالـه رخ و زهره جبين ، ای صنم
تا به تـو دادم دل و دين ، ای صـنم
برهمه كس گشته یقين ، ای صنم
من زتو دوری نتوانم دیگر
جانم وزتو صبوری نتوانم دیگر
بيا حبيبم ، بيا طبيبم
بيا حبيبم ، بيا طبيبم
هر كه تو را ، ديده ز خـود دل بريد
رفته ز خود ، تا كه رُخت را بديد
تير غمت ، چون به دلِ من رسيد
همچو بگفتم كه همه كس شنيد
من زتو دوری نتوانم دیگر
جانم وزتو صبوری نتوانم دیگر
بيا حبيبم ، بيا طبيبم
بيا حبيبم ، بيا طبيبم
ای نفـسِ قدـسِ تـو احيای من
چون تويی امروزه مسيحای من
حالت جمعی تو پريشان كنی
وایُ به حال دل شيدای من
من زتو دوری نتوانم دیگر
جانم وزتو صبوری نتوانم دیگر
بيا حبيبم ، بيا طبيبم
بيا حبيبم ، بيا طبيبم
| لینک |
......
E chi allora m'avesse domandato di cos a alcuna, la mia ris ponsione sarebbe stata solamente
AMORE con viso vestito d'umilra
....ودر آن زمان هرکس که درباره ی چیزی از من پرسشی میکرد، من با چهره ای حاکی از خاکساری تنها همین یک جواب میدادم:عشق...
پ.ن۱:کسی میدونه آهنگ بوی جوی مولیان را از کجا میشه دانلود کرد؟
پ.ن۲:راستی ،فراموشم شد بگم من یک سپاس بابت پست نوستالژی جناب ولگرد بهشون بدهکارم. بوسیله ی همون آقا نزدیک ۵ تا از دوستهایم که مدتی بود ازشون خبر نداشتم را باز پیدا کردم. از لطف شما ممنون ولگرد گرامی.
| لینک |
از اعجاز کلامی به اعجاز بيانی
باز پستم را حذف کردم. البته اینبار خیلی دوستش داشتم ولی بنا بر فرمایش یکی از دوستان این حذف در حالی که اصلا دلم نمی خواست صورت گرفت . امان از دست این رفاقت! گفتم هرچه باشد ایشان* ریش هایشان را در آسیاب سفید ننموده اند....
ضمنااز تمامی دوستانی که پست را خوانده و کامنت گذاشتند سپاسگزار و از خامی خود هم شرمنده.
والسلام.
* پ .ن: ایشان * را هم لینک نکردم گفتم شخصی بماند.
| لینک |
Lieera Nos, Domine! *
"از میان حقایق بلند پایه جز آنچه را که می تواند به خیر و صلاح جهان باشد نباید بر زبان آوریم. حقایق دیگر را باید در خود نگه داریم، همچون پرتو ملایم آفتابی که زیر ابر نهان است، این حقایق نور خود رابر همه ی اعمال ما می افشانند."
گوته
"آن کس که به شنیدن نغمه ی شیرین ساز یا آواز دلنشین طبیعی لذت نبرد و به وجد نیاید و سراپا از آن شوریده نگردد ،چنان که گویی از خوشی شیفته و از خود به در شده است ، این نشانه ی آن است که روحی کج ومعیوب و هرزه دارد ومی باید از او همان گونه احتراز جست که که از کسی که به پاکی نزاده است."
رنسار
پ.ن : * "خدا ما را نجات بخشد."
| لینک |
گفتگو
سایه: می خواهم همواره در پی ات باشم، هرکجا روی ،هر جا که باشی...
پگاه: تو خود دانی پگاه هیچ گاه سایه ای نداشته و نباید داشته باشد که گر غیر از این بود دیگر پگاهی نبود، اینک مرا با تنهاییم تنها بگذار....
| لینک |
ما کيستيم؟
به بازوی رستم یکی مهره بود ،
که آن مهره اندر جهان شهره بود
بدو داد و گفتش که این را بدار
اگر دختر آرد تورا روزگار
بگیر و به گیسوی او بربدوز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
ورایدون که ز اختر برآمد پسر
بندش به بازو نشان پدر
فردوسی
هرگاه که نامی از سهراب می شنوم ویا جایی می خوانم ،بی اختیار اشک در چشمانم حلقه می زند . احساسم شعله می کشد وگویی بند بند وجودم را میشکافند . هرگاه به رزم رستم واسفندیار می رسیدم به پیر حکیم و لبخندش خشم می داشتم ولی آنگاه که سهراب به خاطرم می آمد گویی برای رستم بیش از پیش غمگین می شدم ....
پیر فرزانه را می بینم که برای کاخ بیگزند از بادو بارانش مغرورانه نگاهم می کند . چه کرده در این شهنامه اش؟ برای سهراب می گریم میگریم که تنهاترین کس شاهنامه است ،داماد بی عروس این حجله. چه کرده ای حکیم؟ رستمت را در خوانهای دشوار پیروزمی گردانیش ، به اوج می بری و عمری جاودان می بخشیش و پور همان پدر باید به دست قهرمان کتابت کشته شود!!! راستی که چه دردیست برای یک پدر. با آن همه تجربه چطور ممکن است چشمانش حقایق را نبیند؟!توطئه ی دشمنانی چون افراسیاب را درک نکند؟چگونه فرزند را نمیشناسد؟
کوتاهترین عمر در این کتاب از آن فردیست که پدرش پیر آن باغ است و عمری جاودان دارد. پدری که در رزم هایش هرکجا که در می ماند زال به یاریش می شتابد. پس چرا اینبار نیامد ونگفت که سهراب فرزند توست؟ چه کردی حکیم با رستم؟ بر فرازش کردی وپس تباه ساختیش؟ شکست خورده وخوار گرداندیش مادامی که پیروز شده بود؟ .....
آری!این داستان روزمره ی زندگی خود ماست . گاه پیش می آید که بدیهیاتی را نادیده می انگاریم و سپس در میابیم که خود را فنا نموده ایم. سهراب وجود رستم است واز خون وی. چون ما که گاها در حقیقت با خویشتن به جنگ برمی خیزیم ،برای انسان بودنمان ،برای مهربانی ها، برای آرمان های مشترکمان ارزشی قایل نمی شویم .در عوض یافتن نقاط مشترک که حداقل آن خاک است و یا اگر فراتر رویم زمینی بودنمان،در پی یافت منفعتی به خروش می آییم حال آنکه اغلب زیان می کنیم. به راستی ما که هستیم؟؟؟؟؟
******************************************
پ.ن: در پی پست پیشین متاسفانه پیام و ایمیل هایی دریافت شد که ظاهرا قسمتهایی از پست کاملا خلاف نظر نویسنده برداشت شده بود. همین جا اعلام می دارم که هیچ نوع دلدادگی در شناسنامه ی اینجانب موجود نبوده و گروه خونیم فاقد این صحبت هاست.
| لینک |

